X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1385

……

بعد از ظهر فرزینو دیدم . سرحال بود، مثل این که استراحت برای اونم لازم بوده.

کنارم نشست ومنو در آغوش گرفت وبا مهربونی گفت ، حال زن عزیزم چطوره .

من نگاش کردم، منظورمو فهمید، سرشو انداخت پائین وگفت ، صبح که تو خواب

بودی من سن حقیقی و وضع تحصیلمو برای بابوس ومادرت گفتم وبهشون

 قول دادم که حتما در امتحانات متفرقه ماه دیگه شرکت کنم ودیپلم بگیرم

مطمئن باش . بعد گفت که دیشب پدرم با پدرت صحبت کرده وقرار شده که

فردا همگی بریم خونه شما.

گفتم ، فرزین من نمیتونم ، اصلا هر چی فکر میکنم میبینم اصلا نمیتونم با پدرم

روبرو بشم .من خجالت میکشم ونمی تونم نگاش کنم .

گفت ، نگران نباش ، همگی با هم میریم . خانواده من وبابوس و مادرت هم میان ،

منم که همراهتم ، هرچه زودتر پدرتو ببینی بهتره ، زودتر از این وضعیت روحی بد

خلاص میشی . الان ما قانونا زن وشوهر هستیم ، مطمئنم با محبت وعشقی

که پدرت به تو داره از این کار تو میگذره وهردو مونو می بخشه ، تنها تو مقصر

نیستی ، من هم مقصرم بیشتر از تو وباید ازش معذرت بخوام ودرخواست کنم که

منو هم ببخشه .

فرزین حرفهای امیدوار کننده میزد وبا شنیدن صحبتهاش جرقه های امید در دل من

کم کم روشن میشد .

یعنی امکان داشت پدرم منو و فرزینو ببخشه  تا بتونیم یک زندگی مشترک خوبو

شروع کنیم ....

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF