X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1385
 

.....

پدر ومادر فرزین رفتند، من وفرزین وبابوس ومادرم موندیم .من هنوز جرات

نگاه کردن به پدرمو نداشتم .بابوسم منو برد طرف پدرم وبه پدرم گفت:

حالا دیگه همه ناراحتی ها تموم شده ، مهم نیست که چه کسی مقصر

بوده ، دختر عزیزتو بغل کن واونو به بخش به خاطر خودش ، الان احتیاج

بیشتری به حمایت داره مخصوصا حمایت شما.

من خودمو انداختم تو بغل پدرم ودوباره چشمهام تر شد. پدرم حرفی نزد

چند دقیقه ای من در اغوشش بودم که احساس کردم مو هامو نوازش میکنه

چه احساس لذت بخشی بود .پدرم گفت ، من چیزی جز خوشبختی تو

نمیخواستم ورو به فرزین کرد وگفت ببینم برای دخترم چه میکنی، من که

اصلا شناختی در باره ات ندارم ولی حتما خوب بودی که دخترم تورو انتخاب

کرد ، باید ثابت کنی وبه من قول مردونه بدی که مواظبش باشی ، من چیز

دیگه ای نمیخوام.

فرزین اومد طرفم پدرم ودست پدرمو بوسید وگفت ، مطمئن باشید .

قول میدم .قول شرف.

بابوسم به پدرم گفت ، تو شرایط فعلی فکر کنم بهتره که من مدتی پیش

اونا بمونم تا مراسم رسمی انجام بشه .

پدرم مخالفتی نکرد وپذیرفت که من برم خونه بابوس.

 

تا بعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF