X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1385

......

خونه بابوسم موندم.فرزین هم هر روز میومد ومنو می دید.هفته ای یکبارهم

با بابوسم میرفتم خونه مون وبه نظافت وکارهای خونه میرسیدم ودوسه جور

غذا برای پدرم درست میکردم میگذاشتم تو یخچال. پدرمو میدیدم ، اما مثل سابق

نبود ، منو زیاد بغل نمیکرد ونمی بوسید .من بهش حق میدادم .یکی دوبارهم

 گفت که راضی به زحمت من نیست وخودش میتونه کارهاشو انجام بده .

زمان امتحانات متفرقه داشت نزدیک میشد ، به فرزین گفتم اگه فکر میکنی

برای درس خوندن من می تونم کمکت کنم بیا خونه بابوس بمون .

فرزین هم از خدا خواسته با خوشحالی قبول کرد واومد خونه بابوس ودیگه

همونجا موندگار شد حتی بعد از تموم شدن امتحاناتش ، البته هنوز  همون

شرکت دوست پدرش کار میکرد وحقوق کمی میگرفت .

کم کم به قراری که پدرم وپدر فرزین برای برگذاری مراسم عروسی گذاشته

بودن نزدیک میشدیم .

یک دبستان پسرونه تو کوچه اصلی نزدیک خونه مون بود که پدر فرزین با

مدیرش آشنا بود وقرار شد تو حیاط اون مدرسه جشن عروسی گرفته بشه

فقط پذیرائی عصرونه .

بابوس ومادرم هم تصمیم گرفتند که یک شام تو خونه خودشون بدن برای

 تعدادی از  اقوام ودوستان نزدیک .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF