X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1385
 

......

بعد از صحبت فرزین با پدرش که کوتاه بود وزود تلفنو قطع کرد ، دیدم که

خیلی عصبانیه .پرسیدم اتفاقی افتاده ؟ گفت باید برم خونه پدرمو به بینم

برمیگردم بهت میگم چی شده .دیدم که سیگار روشن کرد .یادم رفته بود

بگم که از زمانی که فرزینو می شناختم سیگار میکشید ، وقتی عصبانی

میشد بیشتر میکشید.

با نگرانی منتظر برگشتش بودم تا بلاخره اومد. نه تنها از عصبانیتش کم نشده

بود به نظر من بدتر هم شده بود .چون هی سیگار پشت سیگار روشن میکرد.

تو حیاط راه میرفت .من چیزی نه پرسیدم ،گذاشتم ارومتر که شد خودش بگه.

بابوسم اومد وفرزینو برد تو خونه وپرسید پسرم چی شده ، پدرچی گفت ،

فکر نمیکنی ماهم باید بدونیم چه اتفاقی افتاده؟

فرزین با ناراحتی گفت : عروسی بهم خورد

پرسیدم بهم خورد چرا؟ ما که کارتهارو پخش کردیم ودوروز دیگه باید جشنو

بگیریم .چرا باید بهم بخوره ، مگه میشه ؟

فرزین گفت که یکی از بستگان نزدیکشون یعنی پدر شوهر عمه اش امروز

فوت کرده به همین علت پدرش نمیتونه عروسی بگیره وهمه درگیر مراسم

عزاداری هستن.

گفتم این پدر شوهر عمه زیاد هم که نزدیک نیست .

فرزین گفت عصبانیت من هم برای همینه....

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF