X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 9 مهر‌ماه سال 1385
 

......

عصبانیت فرزین ، صحبت کردن با پدرومادرش هم فایده نداشت .عروسی بی

عروسی تا بعداز مراسم چهلم فوت شده .

پدر فرزین با پدرم صحبت کرد وجریان ودلیل بهم خوردن جشن عروسی رو گفت

پدرم خیلی ناراحت شد وگفته بود که من باید چی به مهمونهای دعوت شده

 بگم ،

بگم که یکی از اقوام دور شما فوت کرده وعروسی بهم خورده ، من هیچ چیز

خاصی از شما نخواسته بودم فقط یک مراسم ساده ابرومند که اونم انجام نشد.

واختلاف وقهر پدرم شروع شد که دامن منو هم گرفت .پدرم به بابوس ومادرم

گفت که من حق ندارم برم خونه واون نمیخواد منو وفرزینو دیگه ببینه .

هرچی بابوسم میگفت که من در این ماجرا بی تقصیرم ، پدرم قبول نمیکرد

وفرزین روهم مقصر میدونست ومیگفت که باید پدرشو راضی به برگذاری مراسم

میکرد بخاطر احترام گذاشتن به مهمونهای ما حتی اگر اقوام فرزین نمیومدند

دوستانشون که میتونستن بیان و عروسی حتی با تعداد کمتر هم میتونست

 برگذاربشه.

نمیدونم چرا پدر فرزین حرف منطقی پدرمو قبول نکرد.

جشن عروسی انجام نشد ، ولی مهمونی شام مادرم بر گذار شد وتمام کسانی

که بنا بود برای شام بیان اومدند .

اما نه پدرم اومد ونه کسی از خانواده فرزین.

وبدتر از همه ، من دیگه نمیتونستم پدرمو ببینم .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF