X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 22 مهر‌ماه سال 1385

 

.......

فرزین به من گفت که نگران نباش، اما مگر میشد نگران نباشم .

من بایدبه خونه ای میرفتم که افرادشو زیاد نمی شناختم وبا یک

 خانواده پر جمعیت زندگی میکردم با طرز فکر ورفتاری متفاوت با خودم .

اما چاره ای نداشتم .

فرزین به تنهائی نمی تونست از عهده مخارج زندگیمون بربیاد،

هنوز هم سربازیشو نرفته بود واین هم مشکل بزرگی بود .

اگر رابطه فرزین با پدرش به هم میخورد،  ما دیگه کسی رو جز بابوس

 ومادرم نداشتیم که از ما حمایت کنه ومن درست نمیدونستم که تمام

مخارج زندگی مارومادرم وبابوسم بدن.

پس تنها راه باقی مونده پذیرفتن ورفتن بود.

من خودم با بابوس ومادرم صحبت کردم . هردو ناراحت ونگران بودند،

چون اونا مشکلات اینده منو بهتر از خودم میدونستند.، اما تونستم

قانعشون کنم که این به صلاح من وفرزینه ، گفتم در هر صورت من باید

 کنار فرزین باشم،مطمئن باشید همین که سربازیش تموم شد

 مستقل میشیم .

من هم که مرتب میام وشمارو میبینم ، زمان سربازی فرزین هم شاید

اومدم و پیش شما موندم .

نگران نباشید هیچ کس نمیتونه منو از شما جدا کنه .

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF