X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1385

......

رفتیم خونه پدر فرزین . پدر ومادر فرزین اطاقو برای ما اماده کردبودن،

از اطاق مشترک فرزین وبرادرش تخت برادرشو برداشته بودن واون اطاقو

که در طبقه دوم خونه بود در اختیار ما گذاشتن.

تو اطاق یک تخت یک نفره اهنی قدیمی بود که یک کمی از تخت های

معمولی بزرگتر بود ، با یک میز ودو تا صندلی لهستانی ویک چوب لباسی،

یک زیلو هم کف اطاق پهن بود.

این شروع زندگی من با فرزین بود

شنبه صبح که از خواب بیدار شدم فرزین رفته بود سرکار. رفتم پائین،

مادر شوهرم با مهربونی گفت که منتظرت بودم که بیای صبحانه بخوری.

همه صبحانه خوردن غیر از تو ، ما بعداز ساعت هشت دیگه سفره صبحانه

رو جمع میکنیم .

گفتم ببخشید که منتظرتون گذاشتم ، بعد ازاین زودتر بیدار میشم .

بعد از خوردن صبحانه، گفتم مادر جون کاری هست که من انجام بدم .

گفت ، فعلا نه ، هنوز مهمون هستی ، فقط کارهای مربوط به خودتون بکن،

چند روزی از تعطیلات تابستونی مونده .تو تابستون هر کدوم از دختر ها

به نوبت هر روز کارهای خونه رو انجام میدن ، یعنی هم نظا فت خونه وهم

غذا پختن بعهده شونه ،خرید فقط با منه .

من هم گفتم ، چشم .

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF