X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1385

........

سعی کردم که صبح ها زودتر از خواب بیدار بشم تا قبل از ساعت

 هشت صبح پائین باشم وبا بقیه افراد خانواده صبحانه بخورم .

بعد از صبحانه به نظافت اطاقمون میریسدم واگر لباسی بود می شستم.

اینجا از لبا س شوئی خونه خودمون خبری نبود. لباسها رو باید توی حیاط

داخل تشت می شستم وبعد از ابکشی باشلنگ حتما توی حوض کوچکی

که وسط حیاط بود کر میدادم .

 کاری که تا بحال هرگز انجام نداده بودم .

خیلی چیز های متفاوت تو ی این خونه دیدم ، مثلا اینکه نون رو هفتگی

یک نفر با دوچرخه میاورد ویک ژتون بجاش میگرفت . نونها لواش خشک بودن

وروزی سه دفعه اونارو اب میزدیم وتوی سفره میذاشتیم تا موقع خوردن

تازه ونرم باشن که خیلی هم خوشمزه بود. 

مادر جون یعنی مادر شوهرم به من گفته بود چون تعداد افراد خانواده

زیاده ومصرف نون هم خیلیه وبیشتر بچه ها دخترن که با من شش تا

 میشدیم.نون تازه خریدن مشکله بهمین دلیل هفتگی یاهر دوهفته یکبار

 از نونوائی محل یکجا برامون لواش خشک میارن که بتونیم نگهداریم

وهرروز استفاده کنیم .

حالا زندگی خانوادگی پر جمعیت رو می فهمیدم .

 

تا بعد

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF