X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 5 آبان‌ماه سال 1385

 

.......

کم کم با اوضاع خونه اشنا شدم .بعد از ظهر ها که فرزین بود راحتر بودم،

وکمتر احساس دلتنگی وغریبی میکردم .گاهی وقتها با فرزین میرفتم بیرون

واخر هفته هاهم خونه بابوس ومادرم بودم که باز مثل همیشه ارزوی

رسیدن اخر هفته هارو داشتم.

یک مسئله بود که اذیتم میکرد ، اونم دیدن تلویزیون بود، چون حالا دیگه به

مرور شنوائیم کم شده بود واصلا نمی تونستم صدای تلویزیون رو بشنوم.

روزهائی که سریال پیتون پلیس رو میداد فرزین صدای تلویزیونو زیاد میکرد

که همیشه با اعتراض بقیه روبرو میشد، ولی فرزین میگفت که صداش

کمه ونمی تونه بشنوه ، ومن احساس بدبختی میکردم.

وقتی میرفتیم تو اطاقمون ، فرزین منو بغل میکرد ومیگفت ، صبر

داشته باش ، همه چی درست میشه ، من بهت قول میدم ، طاقت بیار

ومن میگفتم که این خونه بهترین جائیه که من زندگی میکنم چون تو

کنارم هستی وبا خانواده پر جمعیت ومهربون تو هستم وحالا معنی

خانواده رو می فهمم ، تو خونه ما فقط من بودم وپدرم .

ایا این حرف من حقیقت داشت ؟

یا خودمو گول میزدم .......

 

 

تابعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF