X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1385

.......

پائیز اومد وباز شدن مدرسه ها، خونه صبح ها خالی بود . من بودم و

مادر جون وخواهر کوچک فرزین .یادم رفته بود بگم که فرزین یک خواهر

کوچک داشت که هشت ماهه بود.

فرزین برگه اعزامشو گرفت ، چند ماهی تا رفتنش به سربازی مهلت

داشت وهنوز همون شرکت کار میکرد با حقوق کم.

روز اول مهر وقتی من ومادر شوهرم تنها موندیم ، من گفتم ، مادر جون

فکر کنم حالا دیگه مهمون بودن من تموم شده ، اجازه بدید کمکتون کنم .

مادر شوهرم گفت ، باشه ، کارهای اشپزخونه باتو ، شنیدم اشپزی

هم بلدی پس غذا رو هم تو به پز .خرید ونظافت رو خودم انجام میدم .

مادر شوهرم هر روز صبح بعد از ساعت هشت میرفت خرید ومن کارها

رو با شستن ظرفهای صبحانه شروع میکردم .

اشپزخونه تو زیر زمین خونه بود که از حیاط چند تا پله میخورد .

یک حوض کوچک گوشه اشپزخونه بود که شیر داشت .ظرفهارو کنار حوض

اشپزخونه می شستم وبعد داخل حوض اب میکشیدم .

میوه وسبزی وبقیه چیز های شستنی رو با شلنگی که به شیر وصل بود

می شستم . طرف دیگه اشپزخون یک سکوی بزرگ بود که زیرش خالی

بود ومایحتاج خونه رو اون زیر می گذاشتیم ، روی سکو که کاشی شده بود

محلی بود برای گذاشتن وسایل اشپزخونه.

مادر جون وقتی از خرید بر میگشت کلی چیز میاورد ، از گوشت گرفته تا

میوه وسبزی وبقیه مایحتاج ومن مدام درحال کار کردن بودم.

وقتی برنج ناهارو دم میکردم تقریبا کارم تموم میشد ، بعد کف اشپزخونه رو

می شستم ومیرفتم بالا که میشد نزدیک ساعت دوازده ظهر.

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF