X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 15 آبان‌ماه سال 1385

.......

خوشبختانه دست پخت من مورد قبول افراد خانواده قرار گرفت  ومن اینو

 مدیون  پدرم بودم که منو وادار کرده بود از بچگی اشپزی کنم ، هرچند

خودم هم اشپزی رو دوست داشتم .

از وقتی که من وارد خانواده فرزین شده بودم ، هیچ کدوم از افراد فامیل

فرزینو ندیدم بجز خاله فرزین .یکی دوبار علتشو از فرزین پرسیدم چون

میدونستم که فرزین عمو وعمه ودائی زیاد داره ، اما نمیومدن اونجا.

فرزین به من گفت که هنوز عزادار هستند وپدر ومادرم به دیدنشون میرن.

با تعجب گفتم ، یعنی باید سالش بگذره که بیان ، ما که عروسی هم

نگرفتیم ، فرزین جواب درستی به من نداد ومن هم دیگه کنجکاوی نکردم.

دو ماه گذشته بود. توی این دوماه نتونسته بودم پدرمو ببینم با اینکه

فقط چندتا خونه با خونه خودمون فاصله داشتم .

ساعتهائی رو که پدرم از سر کارش بر میگشت ، سعی میکردم کنار

پنجره باشم تا شاید ببینمش ،اما هیچوقت ندیدمش.پدرم از اون کوچه

دیگه رد نمیشداز کوچه بغلی میرفت ، خونه ما دوبر بود ودوتا در داشت.

حتما فهمیده بود که من اونجا زندگی میکنم ودلش نمیخواست که من

ببینمش .

خیلی احساس دلتنگی میکردم .دلم میخواست مثل سابق منو بغل کنه ،

موهامو دست بکشه ومنو ببوسه .

چی شد که این هارو از دست دادم .این یکی از بزرگترین تاوانهائی بودکه من

باید می پرداختم.

 

 

تا بعد

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF