X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 19 آبان‌ماه سال 1385

…..

یکروز موقع نهار،وقتی غذا روکشیدم و اومدم بالا ، دیدم علاوه بر افراد

خانه که خواهرهای فرزین بودن ومادرجون، اقائی هم سر سفره نشسته

که تا حالا من ندیده بودمش .

مادر جون گفت که عموی فرزینه .سلام کردم ونشستم .بعد از خوردن غذا و

جمع کردن سفره .چائی اوردم .

کسی توی اطاق نبود جز من وعموی فرزین .چائی رو تعارف کردم ، برداشت

وبه من گفت که بشینم .من هم نشستم .

مدتی بدون صحبتی گذشت .بعد رو به من کرد وگفت ،حالا عروس این خونه ای

گفتم بله .گفت شنیدم فرار کردی تا بتونی زن فرزین بشی. سرمو انداختم

پائین وچیزی نگفتم . ادامه داد شنیدم که پدر ومادرت هم از هم جدا شدن

درسته .

دیگه نتونستم طاقت بیارم ، سرمو بلند کردم ونگاهش کردم وگفتم مسئله

پدر ومادرم به خانواده خودم مربوط میشه وفکر نکنم ربطی به کسی داشته

باشه .  وقتی که زن وشوهری نتون باهم تفاهم داشته باشن حق دارن برای

زندگی خودشون تصمیم بگیرن . با عصبانیت گفت ، چرا ربط داره ، چون تو

هم مثل مادرت حتما خیال طلاق گرفتن واطاعت نکردن از شوهرتو داری .

از شدت عصبانیت نمی تونستم خودمو کنترل کنم ، با صدای بلند گفتم ،

مادرم از پدرم طلاق نگرفته فقط جدا زندگی میکنن وزندگی خصوصیشون

فقط بخودشون مربوطه ، زندگی من وشوهرم هم به خودمون مربوطه نه به

نظر وپیش بینی شما برای اینده ما واز اطاق اومدم بیرون.سعی کردم خودمو

کنترل کنم تا به اطاقمون برسم .

وقتی درو پشت سرم بستم ،اشکهام سر ازیر شده بود.

 

 

تا بعد

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF