X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1385

.......

صدای پائی شنیدم ، مادر شوهرم پشت در بود ومنو صدا میکرد.درو باز

کردم، دید دارم گریه میکنم. گفت چی شده دخترم با عمو حرفت شده،

به دل نگیر اون بزرگتره .بیا پائین عمو باتو کار داره .

گفتم چشم چند دقیقه دیگه میام . سعی کردم خودمو کنترل کنم ،

اشکهامو پاک کردم وشروع کردم به راه رفتن تو اطاق تا اروم شدم ،

تازه متوجه شدم که من چقدر گستاخانه جواب عمو رو داده بودم .

رفتم پائین ، عمو ی فرزین ومادر شوهرم تواطاق بودن . مادر جون از

من خواست که چائی بیارم .چائی اوردم ونشستم .مادرم شوهرم از

اطاق رفت بیرون ، من هم بلند شدم که برم ، عمو گفت ، بمون .

نشستم .، بعد با صدای اروم گفت ناراحتت کردم ، گفتم بله ، خیلی

زیاد چون زندگی خصوصی خانواده من مربوط به زندگی من نمیشه و

دیگران هم بدون شناخت نباید در باره اونها صحبت کنند.

زندگی من وفرزین هم بستگی به این داره که چه جوری با هم رفتار کنیم

وچقدر به هم احترام بذاریم که اونم اینده مشخص میکنه ، از حالا نمیشه

در باره اینده قضاوت کرد ، من فکر میکنم جدا زندگی کردن پدر و

مادر من  درسی برای ما بشه تا نذاریم این اتفاق برای زندگیمون بیفته،

حالا چقدر موفق میشیم نمیدونم .

عموی فرزین سکوت کرد وچیزی نگفت . من هم بلند شدم و گفتم با اجازه و

از اطاق اومدم بیرون .

 

 

تا بعد

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF