X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 27 آبان‌ماه سال 1385

.....

مثل اینکه این برخورد من وعموی فرزین بعضی از مسائل رو روشن

کرده بود، چون بعد از اون کم کم عمه ها وبقیه اقوام فرزین اومدند

به دیدم من وهر کدومشون کادوئی برامون اوردن ، گویا منو بعنوان

عروس پذیرفته بودن .

هرچه زمان سربازی رفتن فرزین نزدیکتر میشد من نگران تر می شدم .

اونجارو دوست داشتم ، با خواهرهای فرزین روابطم دوستانه بود وبا

مادرشوهرم هم هیچ مشکلی نداشتم ، یعنی اصلا نمی گذاشتم

مشکلی پیش بیاد . سعی میکردم وظایفم رو خیلی خوب و با دقت

انجام بدم که جائی برای سئوال نباشه .

پدر فرزین رو هم فقط بعضی شبها میدیدم چون شیفتی کار میکرد

وروزهائی که شیفتش نبود جای دیگه ای هم کار میکرد تا بتونه از عهده

مخارج این خانواده پر جمعیت بر بیاد.

یکی دوبار مادر جون از من پرسید ، هنوز بچه دار نشدی ؟ که من با

تعجب گفتم ، بچه ، به این زودی . با خنده گفت چند ماهه که از ازدواج

تون گذشته ، باید حتما صاحب بچه بشید ، خونه بی بچه سوت وکوره،

زودتر دست بکار بشید .

ما میخواهیم نوه دار بشیم .

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF