X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1385

......

فرزین برگه اعزام به خدمتشو گرفت ، باید میر فت عجب شیر . جائی که

اصلا اسمش هم بگوشم نخورده بود . فرزین گفت یک پادگان کوهستانیه

جائی نزدیک رضائیه که باید چهار ماه اونجا می موند ودوره اموزش رو

میگذروند.

لحظات سختی رو میگذروندم .با رفتن فرزین خیلی تنها شدم ، هرچند

تمام افراد خانواده اش کنارم بودن وسعی میکردن مشکلی نداشته باشم

واحساس تنهائی نکنم .

بعد از شام وجمع کردن وشستن ظرفها چون نمیتونستم به راحتی صدای

تلویزیون رو بشنوم . میرفتم تو اطاقمون . کار خاصی نداشتم بکنم ، نه کتابی

بود ونه مجله ای  ، نمی خواستم خرج اضافه ای برای خونه درست کنم

پس حتی به فکر خریدش هم نیفتادم ، فقط بعضی شب ها در درس ها به

خواهرهای فرزین کمک میکردم .

از همه بدتر بی خبری در طول هفته از بابوس ومادرم بود، چون تو خونه تلفن

نداشتن ،نمی دونستم چرا اصلا لزوم داشتن تلفنو احساس نمی کردن .

یک هفته بود که فرزین رفته بود . پنجشنبه صبح به مادر جون گفتم که میخوام

برم خونه بابوس، گفت باکی میخوای بری.

گفتم ، خودم تنها میرم . مادرشوهرم گفت ، نه ، تنها نمیشه ، پدرفرزین

اجازه نمیده تنها جائی بری . گفتم ، من هر هفته میزفتم اونجا ، گفت ، میدونم

ولی با فرزین میرفتی . با ناراحتی گفتم پس چکار باید بکنم  که بتونم برم .

مادرجون گفت ، باید صبر کنی پدر تورو ببره ، گفتم مادرجون پدر که امشب

 شب کاره ، فردا صبح هم که بر میگرده خسته است وباید بخوابه ، کی برم،

کی برگردم .

مادر شوهرم گفت ، اینو با پدر قرارشو بذار.

 

 

تا بعد

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF