X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1385

......

پدر شوهرم گفت ، سعی میکنم بعد از این برنامه کاریمو جوری تنظیم کنم

که خودم ببرم وبیارمت . گفتم پدر جون شما که نمیتونید وقتی شب کارید

من که نمیتونم برم . گفت ، خوب چاره ای نیست.

واقعا هم کاریش نمیشد کرد . دوشنبه بابوس ومادرم اومدن پیشم ، خیلی

از دیدنشون خوشحال شدم . اولین دفعه ای بود که بعد از رفتن من از خونه شون 

اومده بودن پیش من . یکساعتی پائین پیش مادر شوهرم نشستند ، بعد با هم

رفتیم بالا تو اطاق من وفرزین . مادرم گفت چه اطاق جمع وجور ومرتبیه ومن

خجالت کشیدم . بابوسم بغلم کرد وگفت دخترم اول زندگی همه همینه ،

دلتون باید بزرگ باشه وپر محبت ، کم کم زندگیتون بهتر میشه وبعد از سربازی

فرزین مستقل میشید ، باید صبر داشته باشی .

من دلیل نرفتن روز پنجشنبه رو براشون گفتم . مادرم ناراحت شد وبا عصبانیت

گفت ، مگر تو زندانی هستی که نمیتونی بیای پیش ما ، اما بابوسم گفت،

اشکالی نداره دخترم هر خونه ای قانونی داره وتو مجبور به رعایت اون هستی .

بخصوص که شوهرت هم نیست وتو داری اینجا زندگی میکنی.

من با مادرجون صحبت میکنم ، خودم هر هفته میام دنبالت میبرمت وخودم

هم برت میگردونم تا پدر شوهرت هم به زحمت نیفته وهر هفته هم بتونی

پیش ما باشی.

پریدم بغل بابوسم وماچش کردم وگفتم بابوس اگر شمارو نداشتم می مردم.

شما همه مشکلات منو حل میکنید.

 ولبخند رولب هام نشست .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF