X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1385

......

خوشبختانه با قبول پدر شوهرم مسئله رفتن خونه بابوسم حل شدو

پنجشنبه  صبح ساعت هشت بابوسم اومد دنبالم ومنو برد.

دوباره همون احساس شاد وازادی به من دست داد. خونه بابوس

 همیشه برام بهشت بود با تمام کوچکیش، موقع برگشتن چندتا کتاب

ومجله همرام برداشتم که شبها بتونم بخونم واز تنهائی در بیام .

دوماه بود که فرزین رفته بود ، فقط یک نامه ازش بدستم رسیده بودکه

چند روز بعد از رسیدنش به پادگان برام نوشته بود.یک نامه هم برای

پدرش فرستاده بود. برام از وضعیت پادگان ودلتنگیش گفته بود واز اینده

واینکه باید بخاطر اینده مون مشکلات رو تحمل کنم .

جوابشو زود نوشتم که چشم به راهش هستم وهیچ چیز سختی وجود

نداره ونگران من نباشه .نامه رو پدر پست کرد.

بعد از اون دیگه نامه ای ندا شتم ونگران شده بودم .پدرشوهرم به من

گفت که عجب شیر یک محل کوهستانیه وچون فصل زمستونه حتما

راه ها بسته ست وبرای همینه که برات نامه نیومده ، نگران نباش ، تا

چشم به هم بزنی بقیه اش هم گذشته ودوره اموزشی فرزین تموم

 میشه ، شاید بتونه منتقل بشه تهران.

یعنی چنین چیزی امکان داشت .اگر اتفاق میفتاد چقدر خوشبخت

میشدم .

 

 

تابعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF