X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1385

........

پنجشنبه که بابوسم اومده بود دنبالم ، توی راه به من گفت که یک مژده

برات دارم . گفتم بابوس جون همه حرفهای شما برای من مژده اس، چه

خبر شده . گفت ، شنبه میرم رضائیه واز اونجا میرم عجب شیر . با تعجب

پرسیدم چرا ؟ باکی میرید. بابوسم با خنده گفت ، خودم تنهائی میرم ،

تا از حال ووضع فرزین باخبر بشم ، من هم دلتنگم ونگران .گفتم بابوس کار

خیلی سختیه ، زمستونه ، هوا سرده ، راه ها بسته است .

بابوسم گفت ، من بد تر از این چیزهائی رو که توگفتی توی روسیه دیدم

این سرما برای من چیزی نیست ، نگران نباش .گفتم بابوس جون اخه اگه

 لازم بود پدر میرفت . گفت پدر کار داره وگرفتاره ، من خودم دوست دارم برم

ببینمش. باید حتما برم .

هم خوشحال شدم وهم خجالت زده .خجالت از این که آیا من میتونم این همه

مهربونی وفداکاری مادر بزرگمو جبران کنم . این همه محبت رو با چی میشه

جبران کرد .

بابوسم شنبه رفت ، ومن نگران وبی خبر وپراز دلشوره باقی موندم .چهار شنبه

طاقت نیاوردم به مادر شوهرم گفتم که میخوام به مادرم تلفن کنم . با هم رفتیم

واز باجه تلفن کردم . بابوسم گوشی رو برداشت .از خوشحالی میخواستم فریاد

بزنم .گفتم بابوس جون قربونت برم کی برگشتی ، گفت تازه رسیدم .

پرسیدم چه خبر ، گفت یک عالمه برات حرف دارم که نمیشه تلفنی همشو بگم

فقط بدون فرزینو دیدم حالش هم خوب بود. فردا میام دنبالت .

از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شد.

 

 

 

تا بعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF