X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1385

......

دقیقه شماری میکردم که این ساعتها زودتر بگذره وبابوسم بیاد منو ببره ،

که بلاخره شد .مادر بزرگم اومد دنبالم وبه مادر جون گفت که فرزین براتون

سلام زیاد رسوند ، حالشم خوب بود ویک نامه هم برای پدرش داده بودکه

بابوس با خودش اورده بود.

وقتی رسیدیم خونه بابوس ، بغلش کردم وهی می بوسیدمش وازش تشکر

میکردم .بابوسم نوازمش کرد وگفت ، دخترم من که کاری نکردم رفتم دامادمو

ببینم . گفتم ترو خدا بابوس جون این حرف نزن ، هیچوقت این محبت

 تونو فراموش نمیکنم ، وبا اشتیاق گفتم بابوس برام تعریف کن، لحظه به لحظه.

گفت باشه

"شنبه از تهران با اتوبوس حرکت کردم ، یکشنبه صبح رسیدم    

 رضائیه ، یک اطاق گرفتم ، کمی استراحت کردم بعد یک تاکسی گرفتم

 تا منو ببره عجب شیر . راه پر برف بود   شانس اوردم که باز بود .

ساعت چهار بهد از ظهر رسیدم پادگان، به نگهبانی گفتم که میخوام

فرزینو ببینم ، گفت ، مادر وقت ملاقات نیست ،گفتم میدونم ولی من

از تهرون اومدم ، سرباز مهربونی بود ، گفت صبر کنید تابه افسر خبر بدم ،

 نیمساعت بعد ، دیدم فرزین خودش اومد دم در پادگان ،با دیدن من

 شوکه شد. بغلش کردم ، گفت بابوس اینجا چکار میکنی، گفتم ،

اومدم ببینمت ، گفت به من گفتن مادرت اومده فکر کنم پدر ومادرجون با هم

اومدن اصلا فکر نمیکردم شما باشید، بعد منو برد تو اطاق نگهبانی چون هوا

خیلی سرد بود.

  

 

تا بعد

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF