X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1385

......

" یکساعتی اونجا باهم حرف زدیم که افسر فرزین اومد .به فرزین گفت ،

شنیدم که مادرت اومده دیدنت این همه راه وتواین سرما. فرزین گفت

 نه قربان ، مادر بزرگ همسرمه . افسر گفت پس خیلی دوستت داره،

 دیگه هوا تاریک شده وسخته که تنها برگرده ، امشبو برین تو اطاق من ،

 من میرم پیش افسرهای دیگه ، فردارو بهت مرخصی میدم که با

مادر بزرگ مهربونت باشی ، پس فردا باید تو پادگان باشی.

فرزین احترام گذاشت وگفت چشم ، منم تشکر کردم.

اونشبو با فرزین تو اطاق افسر گذروندیم . بسته ای روکه با خودم از تهران

برده بودم بهش دادم .خیلی خوشحال شد .پیراشکی رو که دوست داشت

 براش پخته بودم ، کیک وچیزهای دیگه هم برده بودم ، اصلا فکر نمیکردم

بهش مرخصی بدن برای همین تمام چیزهائی روکه برده بودم همراهم بود.

وهمه رو همونجا دادم به فرزین.

فردا صبح زود باهم رفتیم رضائیه . تمام مدت و باهم بودیم تو شهر گشتیم

وکنار دریاچه هم رفتیم وناهارو اونجا خوردیم .جای تو خالی خیلی به ما

خوش گذشت .شب روهم تو اطاقی که من گرفته بودم خوابیدم .

صبح زود فرزین رو رونه پادگان کردم که دیر نکنه . بعد خودم با اتوبوس

برگشتم .این کل ماجرا بود."

گفتم بابوس جون ، این شرح سفر بود .حال اصل مطلبو بگو ، از حال فرزین

وحرفهائی که باهم داشتید ، که بابوسم با خنده همه رو برام گفت .

دوباره خوشحالی رو تو دلم احساس کردم ودوباره محبتو تو چشم های

بابوسم دیدم که  به من نگاه میکرد.

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF