X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1385

......

مادر شوهرم متوجه حالم شد.گفتم ، فکرمیکنم مریض شدم یا سرما

خوردم یا کمی مسموم شدم.خندید وگفت ، فکر نکنم این چیزهائی که

تو میگی باشه.گفتم ، پس چه بیماری گرفتم .گفت ، بیمار ی نیست

دخترم ، فکر میکنم داری مادر میشی. شوکه شدم ، باور نمیکردم به

این زودی؟

مادر جون منو بغل کرد وبوسید وگفت ، بعداز ظهر میریم دکتر و آزمایش

میدی تا معلوم بشه ، اما من مطمئنم که حدسم درسته ، مبارک باشه

بلاخره ما نوه دار شدیم .

ایا این موضوع واقعیت داشت ، اونم به این زودی توی این شرایط سخت که

فرزین هنوز سرباز بود ، ما مستقل نبودیم ، بدون پول ودرامد، حالا بچه ،

با این همه مخارج ومشکلات ، خدا کنه که حدس مادرشوهرم درست

نباشه ، الان وقتش نبود، فرزین چی میگه ، خوشحال میشه یا ناراحت.

همش دعا میکردم که جواب آزمایش منفی باشه هر چند ته دلم میخواست

مثبت باشه .

اصلا نمیدونستم با شرایط فعلی کدوم احساسم مهمتره .

بعداز ظهر با مادر شوهرم رفتم پیش ماما ، بعد از معاینه برام آزمایش

نوشت وگفت به احتمال زیاد باردار هستی، باید برای اطمینان منتظر

جواب آزمایش بود.

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF