X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1385

......

جواب ازمایش مثبت بود.من مادر میشدم .تمام خانواده فرزین خوشحال

بودن . به بابوسم زنگ زدم وبهش اطلاع دادم .خیلی خوشحال شد و

گفت قدمش مبارک باشه ، اما نمی دونستم فرزین اگه بفهمه چی میگه.

منتظر اومدن فرزین برای مرخصی بودم تا خودم جریانو بهش بگم .

حالم اصلا خوب نبود ، مدام حالت تهوع داشتم ، اصلا نمی تونستم

غذا بخورم.مادر شوهرم هر کاری روکه لازم بود برام انجام میداد که حالت

تهوع من بهتر بشه ، اما بی فایده بود.دوباره رفتم پیش ماما، گفت ممکنه این

حالت تا چهار ماهگی ادامه داشته باشه وباید تحمل کنم .

مادر جون از من خواست که دیگه برای غذا پختن به آشپزخونه نرم ، اما من

قبول نکردم وگفتم ، نه برم بهتره ، سرگرم کار میشم وکمتراحساس

مریض بودن میکنم .

فرزین برای مرخصی اومد .تا وارد خونه شد مادر جون بغلش کرد وبهش

تبریک گفت .فرزین پرسید برای چی ومادر شوهرم گفت که از من به پرسه.

من چیزی نگفتم وسرمو انداختم پائین .مادر جون دیگه طاقت نیاورد وگفت ،

پسرم پدر شدی. فرزین با تعجب نگاهی به من کرد بعدبا خوشحال پرسید

درسته؟

من گفتم ، فکر کنم درست باشه ، ما بچه دار شدیم.

فرزین منو بغل کرد وبوسید .مادر شوهرم گفت مواظب باش بار شیشه داره،

که من  معنی حرفشو نفهمیدم ، اما فرزین فهمیده بود وگفت چشم.

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF