X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1385

......

چهار ماه بود که فرزین در پادگان گارد خدمت میکرد .اولین دوره اموزشش

به سربازها تموم شد. خوشبختانه تمام سی سربازی که سواد اموزی

اونهارو به عهده داشت همه قبول شدند با نمره های بالا ، یک هفته

مرخصی تشویقی بهش دادن وافسر مربوطه اش هم وقتی فهمید که

داره پدر میشه با اجازه افسران ارشد پادگان  این امکانو بهش دادن که

روزهائی روکه نگهبان نیست بیاد خونه.

فرزین ساعت پنج بعداز ظهر میرسید خونه وصبح زود از خونه میرفت تا

بتونه برای صبحگاه پادگان باشه، واین قوت قلبی بود برای من با اون حال

بد دوران بارداری.

یادم رفته بود بگم که دوران سپاهی بودن برادر فرزین تموم شده بود  و

برگشته بودخونه وتو اطاق پذیرائی که کنار اطاق مابود تختشو براش

گذاشته بودن که شبها اونجا می خوابید. فرهاد با معرفی عموش توی یک

اداره دولی کار ی پیداکرد ومدت کوتاهی بود که سرکار میرفت.

ماه پنجم بارداریم بود ، حالم کمی بهتر شده بود.

یکروز مادر شوهرم گفت که خودتو اماده کن میخواهیم بریم شمال.

پرسیدم برای گردش ؟ گفت ، هم گردش وهم امر خیر.

 

 

تابعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF