X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1385

.....

خوشحال شدم ، میدونستم که فرهاد به دختری از آشنایانشون علاقه داره

که در شمال زندگی میکنه .با مادر شوهرم رفتم پیش دکترم واجازه مسافرت

رو گرفتم .

سه شنبه همه افراد خانواده با ماشین پدر شوهرم که یک شورولت قدیمی بود

بسمت شمال حرکت کردیم .اول رفتیم بندر پهلوی. کنار ساحل پدر شوهرم

یک کلبه حصیری گرفت که توش  دوتا تخت کنارهم قرار داشت .دورتا دورش هم

با حصیر پوشیده شده بود.برای من دیدن این کلبه جالب بود چون تا بحال چنین

جائی رو ندیده بودم . هروقت با پدرم میرفتم شمال معمولا با سرهنگ جهان پناه

وبقیه دوستانش بودیم که میرفتیم باغشون تو ویلائی  که کنار دریا بود.

تا بستون بود وهوا گرم .کلبه هم جای خواب برای ما هفت نفر رو نداشت.

من ودوتا از خواهر های فرزین که بزرگتر از بقیه بودن کنارساحل نشستیم .

لامپ کلبه اطراف رو کمی روشن کرده بود ،  من به امواج دریا نگاه میکردم

که با نور ماه خیلی زیبا شده بودوفکر میکردم ، به خودم وفرزین وفرزندم

 و آینده ای که نمی دونستم چی میشه .

مادر جون اومد دنبالم ، به من گفت که باید استراحت کنی وبخوابی.

برای سلامت بچه ومن نگران بود وگفت  نباید خودتو خسته کنی ، بی خوابی

برات بده ومنو برد توی کلبه وجائی برای خواب به من داد.

خیلی زود خوابم برد.

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF