X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1386

.....

با اومدن فرزین وفرهاد محیط خونه کلی تغیر کرد.بگو وبخند وشوخی

همه جارو پر کرد. چون شهر بسیار کوچک بودوجائی برای رفتن نداشت

بیشتر تو خونه می موندیم وبازی میکردیم که اکثرا حکم بود  یا چهاربرگ

وشیطون بازی. من چند بار باهاشون بازی کردم اما چون نمی تونستم

زیاد زمین بشینم ، فرزین به من گفت که بهتره بازی نکنم که اذیت نشم

اما خودش اصلا  دست از بازی نکشید واین برای من تعجب آوربود.

من تو باغ کوچک خونه به تنهائی قدم میزدم وصدای شوخی وخنده فرزینو و

  می شنیدم بدون اینکه فرزین کنارم باشه، یا میرفتم پیش مادر جون ومادر

زرینه که مشغول تهیه غذا برای همه بودند. هر وقت میرفتم کنار فرزین و

می نشستم پیشش به من میگفت بهتره قدم بزنی تا کمر درد نگیری.

شب من ساعت یازده رفتم خوابیدم  ، تا زمانی که بیدار بودم فرزین نیومد

فرزین صبح با خنده به من گفت که بازیشون تا ساعت دو طول کشید واون و

فرهاد همه رو تو بازی بردند.

بعد از صبحانه با فرزین رفتیم توشهر  ومن چندتا کلو چه که سوغات اون شهر

بود برای بابوسم خریدم وزود برگشتیم  وباز دوباره بازی کردن فرزین با بقیه

شروع شد البته بدون من.

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF