X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1386

......

یکی دوباربه فرزین گفتم که من خسته شدم وحوصله ام سر رفته ،

دلم میخواد باتو باشم وکمی باهم حرف برنیم،بازی دیگه بسه. فرزین گفت

باشه و لی من نمیتونم وسط بازی اونهارو تنها بذارم وبازی رو ول کنم، خودتو

سرگرم کن. اینجا کاری غیر از بازی نمیشه کرد.جائی نداره که بریم ،

 خودت که دیدی.

مثل اینکه من اصلا براش مهم نبودم وگاهی وقتها احساس میکردم

 دست وپا گیرش شدم .دیگه چیزی بهش نگفتم .

واقعا حوصله ام سر رفته بود چون همه مشغول بازی بودن وکوچکترها

هم تو حیاط بازی میکردن .هر وقت میرفتم پیش مادر شوهرم ، میگفت

 چرا کنار بقیه نیستی ومن جوابی نداشتم بدم وبهانه میاوردم که نمیتونم

 زیاد رو زمین بشینم، اما خیلی عصبانی شده بودم ودلخور.

پدر فرزین وپدر زرینه صحبت های اولیه رو باهم کرده بودن وقرار شده بود

 بعداز تموم شدن دوره شپاهی زرینه دیگه رسما اقدام کنند که یکسال

 دیگه میشدولی دیگه رسمانامزد شده بودند.

بعد از ظهر شنبه ، خسته بودم وعصبانی وبی حوصله وناراحت از بی

 توجهی وبی مهری فرزین.

حالت تهوع شدیدی بهم دست داد وچند بار حالم بهم خورد.

به فرزین گفتم که حالم خوب نیست مدتهابود اینجوری نشده بودم فکر کنم باید

برم دکتر . اینجا دکتر هست؟.فرزین با بی حوصله گی گفت ، دکتر هست

ولی مطمئنا چیزت نیست برو تو باغ قدم بزن حالت بهتر میشه ، اگه خوب نشدی

با مادر جون برو.

 

 

تابعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184304


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF