X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1386

........

برگشتیم تهرون ، چون همه تو ماشین جا نشدیم ، فرزین وفرهاد

با اتوبوس برگشتند.خیلی غمگین بودم این اولین سفر من بعد از

ازدواجم با فرزین بود واصلا تصور چنین برخوردی رو از فرزین نداشتم.

درست بود که با خواهر های فرزینه از مدتها قبل آشنا بود ودوستی

خانوادگی داشتند ، اما من هم همسرش بودم ودفعه اولی بود که

اونا منو می دیدند، دلم میخواست که توجه بیشتری به من میکرد

بخصوص با شرایطی که من داشتم واطلاع اونا از نحوه ی ازدواج ما.

اما مثل اینکه این مسائل اصلا برای فرزین مهم نبود .

فرزین برگشت پادگان . پنجشنبه من پیش بابوسم بودم . هنوز مثل

سابق بابوسم میومد دنبالم ومنو میبرد .حالم خوب نشده بود و نتونسته

بودم جریان شمالو برای خودم حل کنم .بابوسم متوجه ناراحتی من شد

وازم سئوال کرد .من براش تعریف کردم . احساس کردم بابوسم هم

ناراحت شده ، اما اون با مهربونی گفت که دخترم نباید انقدر زود قضاوت

بکنی .مطمئن باش فرزین تورو خیلی دوست داره ، اما هنوز کاملا

مسئولیت پذیرش زندگی رو نفهمیده باید بهش وقت داد، نگران نباش

از این مسائل کوچک تو زندگی خیلی ها پیش میاد ، نباید بزرگ ومهمش

کنی چون بعدا نمیتونی باهاش کنار بیائی .

بابوسم کلی با من حرف زد .احساس آرامش کردم وخشمم نسبت به فرزین

کم رنگتر شد.

بابوس اونقدر منو آروم کردکه دیگه احساس خشم نداشتم .

اگه بابوسو نداشتم چه جوری باید زندگی میکردم؟

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF