X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1386

.......

روزها می گذشت ووزن من اضافه میشد وبچه هم بزرگتر.

سنگین شده بودم ولی مثل همیشه صبح ها میرفتم آشپزخونه

وکارهای مربوط به تهیه نهارو انجام میدادم اما دیگه شبها شام

 نمی پختم چون فرزین بیشتر بعد از ظهر هارو میومد خونه به جز

روزهائی که نگهبانی داشت وبعد از ظهر ها به توصیه دکترم پیاده

روی میکردیم وبا هم راجع به اینده حرف میزدیم.اما هیچ وقت

تو این مدت نتونسته بودم حتی اتفاقی پدرمو موقع قدم زدن ببینم.

من خیلی نگران حال بچه بودم بخصوص در مورد سلامت گوشش و

شنوائیش،فرزین به من اطمینان میداد که اتفاقی برای بچه مون نمیفته

 ومن هم همش دعا میکردم .برام دختر یا پسر بودن مهم نبود فقط

میخواستم سالم باشه .

من تمام آزمایشهای لازمو انجام میدادم وخوشبختانه هیچ مشکلی

 در موردبچه وجود نداشت ، اما ته دلم نگران بودم.

آخر هفته که فرزین نگهبان بود ومن رفته بودم خونه بابوس ، مادرم گفت

که باید برای من سیسمونی تهیه کنه .گفتم سیسمونی چیه .گفت لوازم

ولباس مورد نیاز بچه ، گفتم چرا شما .مادرم گفت چون فرزند اوله وما

باید طبق رسم این وسایلو بخریم . گفتم اطاق ما که جای اضافی نداره

بابوسم خندید وگفت یه جور ی جاش میدیدم ، به مادر شوهرت بگو

من وسط هفته میام دنبالت بریم خرید.

 

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF