X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1386
 

........

اطاق کوچک مونو جابجا کردیم تا جا برای تخت وکمد بچه باز بشه

بقیه وسائل رو هم من مرتب تو کمد گذاشتم ووسائل حمام ووان

رو هم زیر تخت جا دادم  وباتور مخصوص روی تختو پوشوندم .

هر وقت وارد اطاق میشدم  بوی نوئی وسائل وبوی خوش صابون وپودر

بچه به مشامم میخورد و انتظار منو برای تولد بچه بیشتر میکرد.

یکروز صبح که تو آشپزخونه بودم صدای داد مادر شوهرمو شنیدم

فوری رفتم بالا  دیدم صدا از اطاق ما میاد. رفتم تو اطاق ودیدم که

فرشته خواهر کوچک فرزین که حالا تقریبا یکساله ونیمه شده بود

تمام لباسهای بچه رو ازتو کشوی کمد در آورده وریخته رو زمین

ومشغول بازی با لباسها واسباب بازیهائیه که تو کمد گذاشته بودم و

 تونسته بوده بر داره. مادر جون داشت فرشته رو دعوا میکرد

من گفتم مادر جون عیبی نداره اون که نمی فهمه ، چیزی نشده

مادر شوهرم گفت نه لباسها کثیف شدن ، اسباب بازیها رو از جعبه

درآورده وپاره کرده. گفتم اشکالی نداره .مادر شوهرم گفت تقصیر من بود

من باید حواسم به این بچه میبود تا نیاد بالا .ببین چه بلائی سر وسائل

تو آورده ، من میرم خودم دوباره برات میخرم.

من فرشته رو که داشت گریه میکرد بغل کردم وبردم پائین وبه مادر شوهرم

گفتم اصلا مهم نیست، ترو خدا اینکارو نکنید.

بعد گفتم خدا روشکر که فرشته چیزیش نشد اگر از پله ها میفتاد ؟

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF