X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 5 تیر‌ماه سال 1386

........

روزهای آخر بارداریمو می گذروندم ، دیگه سنگین شده بودم.مادرشوهرم

میگفت همین روزها باید منتظر به دنیا اومدن بچه باشیم. بعد از ظهر فرزین

از پادگان اومد ومطابق معمول برای قدم زدن با هم رفتیم بیرون، چون دکترم

گفته بود حتما برای راحت بدنیا اوردن بچه من باید راه برم.

وقتی برگشتیم کمی احساس خستگی میکردم بعد از خوردن شام رفتم تو

اطاقمون ودراز کشیدم . فرزین اومد بالا واز من پرسید که حالم چطوره ، گفتم

خوبم ولی نمیدونم چرا کمرم درد گرفته ، گفت شاید بخاطر راه رفتن زیاده،

 استراحت کنی بهتر میشه .

نیمساعت بعد با درد شدید از خواب بیدار شدم که خیلی زود رفع شد ،

فرزینو بیدار نکردم ولی یکربع بعد دوباره همون درد بسراغم اومد . بابوسم بهم

گفته بود که اگر دردها تکرار بشه یعنی زمان زایمان نزدیک شده . فرزینو

صدا کردم ، بیدارشد . گفتم فکر کنم باید بریم بیمارستان ، فرزین گفت

باشه الان میرم مادرجونو بیدار میکنم . گفتم نمیخواد مزاحم اونا بشیم

 گفت حتما لازمه اون تجربه اش بیشتر ه . وقتی مادرشوهرم حال منو دید به

فرزین گفت زود برسونیمش بیمارستان .

یک بیمارستان خصوصی کوچک نزدیک محل زندگی مابود که از همون ماههای

اول بارداریم اونجا میرفتم  ، یکی از ماماهای بیمارستان از دوستان مادرم

بود واون بیمارستانو به ما معرفی کرده بود.

خیلی زود رسیدیم بیمارستان

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF