X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 15 تیر‌ماه سال 1386

........

منو بردن تو اطاق انتظار ودرد بستری کردند.صبح زود بابوس ومادرم

هم اومدند بیمارستان . خوشبختانه شیفت دوست مادرم بود واون

منو تحت نظر گرفت . دردهای من زیاد وزیادتر میشد ولی از تولد

بچه خبری نبود. خانم ماما به من گفت شاید زایمانت طولانی بشه

چون هنوز زمان تولد بچه نرسیده.مادرشوهرم گفت بهتر نیست

برگردیم خونه که خانم ماما گفت نه ، همین جا بمونه بهتره ، من

مراقبش هستم وبعد هم به همکارهام سفارش میکنم ، من صلاح

میدونم نره خونه وتحت کنترل باشه ومن موندم با دردهای شدید

گاه به گاه.

اکثر کسانی که تو اطاق من بودند بعد از چند ساعت به بخش زایمان

منتقل میشدند وبچه شون بدنیا میومد، اما من هنوز تو اطاق مراقبت

بودم .شب به  بابوسم اجازه دادند که پیش من بمونه ، بابوسم تمام مدت

کنار تختم نشسته بود وهر وقت درد من شروع میشد به من میگفت

دستمو بگیر وفشار بده ، دردت کمتر میشه وواقعا هم همین طورمی شد.

فرزین هم تونسته بود مرخصی بگیره وتو بیمارستان کنار مادرم ومادرجون

انتظار میکشید.

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF