X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 28 تیر‌ماه سال 1386

 

بعد از سه روز بستری بودن تو بیمارستان اومدم خونه  بابوسم هم

همراهم اومد. بابوسم میخواست منو ببره خونه خودشون تا راحتر

بتونه از من ودخترم مراقبت کنه ، اما مثل اینکه خانواده فرزین زیاد

راضی نبودند . فرزین به من گفت مادرجون میگه بهتر من تو خونه

خودمون باشم چون میان دیدنم .به ناچار بابوسم اومد پیش ما.

چه احساس لذتی میکردم وقتی دخترمو بغل میکردم نمیدونم چه حسی

بود عشق ، محبت ، اصلا نمی تونستم باور کنم که من مادر شدم و

دخترمو تو وجودم پروروندم و حالا میتونم گرمی وجودشو حس کنم .

بابوسم از همون روز اول به من یاد دادکه چه جوری از بچه نگهداری کنم

وهروقت مادر جون میومد بالا تو اطاق ما ودخترمو قنداق میکرد ، نیمساعت

بعدش بابوس بازش میکرد ومیگفت نباید پاهای بچه رو انقدر سفت بست ،

اما به من سفارش میکرد که از مادر شوهرم بچه داری رو یاد بگیرم چون

هشت تا بچه بزرگ کرده وتجربه اش زیاده، اما من فقط حرفها وکارهای

بابوسمو قبول داشتم .

ما هنوز اسمی برای بچه انتخاب نکرده بودیم .من به فرزین گفتم که خیلی دلم

میخواد اسم بابوسو رو دخترم بذارم .فرزین مخالفتی نداشت اما به من گفت

باید صبر کنی آقا بزرگ که پدر مادرجون میشد بیاد واول تو گوش بچه اذون بخونه

بعد اسمشو بذاریم.

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF