X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 5 مرداد‌ماه سال 1386

.....

مراسم حموم زایمون هم که مراسم خاص خودش بود با کلی مهمون از فامیلهای فرزین .این تجربه هائی بود که من هیچوقت نمی تونستم تصوری در باره شون داشته باشم چون اصلا تو خانواده  کوچک خودمون ندیده بودم. همون شب پدر بزرگ فرزین هم اومد ودخترمو بغل کرد وتو گوشش اذون خوند واسمشو گذاشت فاطمه .من به فرزین نگاه کردم ، فرزین با اشاره به من فهموند که چیزی نگم .

بعد از رفتن مهمونها من از فرزین پرسیدم اسم دخترمون فاطمه شد ، گفت این اسم قرانی  اونه ، حالا باید خودمون براش اسم انتخاب کنیم .من وقتی با پدر ومادر جون صحبت کردم زیاد دوست نداشتن که تو اسم روسی رو بچه بذاری اشک تو چشمام جمع شد ، گفت ناراحت نشو یک اسم دیگه نزدیک به اسم بابوس پیدا میکنیم و بلاخره اسم اقلیما رو انتخاب کردیم . راضی شدم چون هم صدا بود با اسمی که میخواسنم روی دخترم بذارم وبنظرم اسم قشنگی اومد. من صاحب یک اقلیمای کوچک وزیبا شده بودم،

دخترم که بزندگیم معنی داد.

بابوسم از پیشم رفته بود چون دیگه حالم خوب شده بود ومی تونستم خودم کارهامو انجام بدم.بعد از یک هفته  دوباره صبح ها وقتی شیر اقلیمارو میدادم ومی خوابید میرفتم پائین تو آشپزخونه وبه کارها میرسیدم ، اما چند دفعه میرفتم به دخترم سر میزدم .مادر جون به من گفته بود که وقتی اقلیما تنهاس در اطاقو ببند که فرشته نتونه بره واونواز خواب بیدار کنه ، منم همین کارو میکردم وقتی هم که خواهرهای فرزین بودن اقلیما رو پیش اونا میگذاشتم.دیگه مثل سابق نمیتونستم همه کارهای آشپزخونه رو انجام بدم چون باید به اقلیما هم میرسیدم وهرچیزی روکه نمیدونستم از مادر شوهرم میپرسیدم. حموم کردن اقلیما اول برام سخت بود اما بابوسم بهم یاد دادکه چه جوری اونو تو وانش بشورم .اخر هفته هم میرفتم خونه بابوسم و تمام خستگی طول هفته ام تموم میشد وبابوسم اقلیما رو از من تحویل میگرفت وبا عشق ومحبت زیادی ازش مواظبت میکرد .

از نتیجه کوچکیش.

 

تا بعد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF