X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 20 آبان‌ماه سال 1386

.......

زمان زود میگذشت فقط چند ماه مونده بود که سربازی فرزین تموم بشه.

بعداز تولد دخترم متوجه شدم که شنوائیم کمتر شده ووقتی پائین برای

دیدن تلویزیون میرفتم اصلا نمی تونستم صدای تلویزینو بشنوم ولی چیزی

به فرزین نگفتم .فرزین خودش متوجه شد وبا صدای بلند با من صحبت میکرد

یکروز که فرزین مرخصی تشویقی داشت به من گفت که بریم خونه بابوس

 واقلیمارو بذاریم اونجا .گفتم چرا وسط هفته ؟ گفت ، باهم میریم بیمارستان

نیروی هوائی پیش دکتری که قبلا میخواست تورو عمل کنه ، شاید الان

دستگاه لازم رو داشته باشن برای جراحی تو.

با هم رفتیم بیمارستان .خوشبختانه همون دکتر هنوز تو بیمارستان بود و

منو به یاد اورد .بعد از معاینه گفت که متاسفانه شنوائیم نسبت به قبل

کمتر شده واگر عمل نکنم بدتر هم میشه. فرزین پرسید شما عمل میکنید ؟

دکتر گفت هنوز دستگاه لازم رو ندارن ونمیتونه منو عمل کنه.

دکتر به ما گفت که دکتری رو میشناسه که تازه از خارج اومده و

 جراح متخصصه ، ادرس و معرفی نامه برای ما نوشت وگفت که جراح بسیار

خوبیه وخیلی به کارش وارده وتنها کسیه که میتونه مشکل منو حل کنه.

 

 

  

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF