X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 26 آذر‌ماه سال 1386

........

من جریان عمل گوشم رو دیگه فراموش کردم وتمام توجه ام به اقلیما بود

که روز به روز بزرگتر وشیرین تر میشد وباعث شادی تمام خانواده فرزین و

بابوس ومادرم شده بود.اقلیما دختر بسیار زیبا وبا هوشی بود .اصلا منو

 اذیت نمیکرد ، بعضی روزها اونو تو کالسکه اش می گذاشتم وبا خواهر های

فرزین میبردمش بیرون .هنوز خودم به تنهائی نمی تونستم از خونه خارج بشم

واین مسئله رو قبول کرده بودم که این قانون خونه ست و اعتراضی هم به

فرزین نمیکردم.

وقتی خونه بابوسم میرفتم دیگه هیچ نگرانی نداشتم ومی تونستم بیرون برم

وخرید کنم ومثل قبل از ازدواجم خودم تا میدون 24 اسفند میرفتم وچیزهائی روکه بابوس ومادرم لازم داشتند میخریدم وچقدر از این کار لذت می بردم البته فرزین هیچ مخالفتی نداشت.

یک پنجشنبه که با اقلیما ومادرم رفته بودم خرید ، یکدفعه یک چهره آشنارو دیدم

که بسمت ما اومد.در جا میخکوب شدم برادر پری بود همسایه بابوسم سلام کرد والحوال پرسی .بعدروبه من کرد وگفت من تهرون نبودم دوران سربازیم را تو شهرستان گذروندم وشنیدم که ازدواج کردید خوشحالم که الان می بینمتون وبعد اقلیمارو دید وگفت چه دختر زیبائی دارید براتون آرزوی خوشبختی میکنم وفکر میکنم همسر تون با وجودشما ودخترتون خیلی خوشبخته من تشکر کردم وسرمو انداختم پائین وسعی کردم چیزی از گذشته رو بیاد نیارم فقط گفتم امیدارم که شما هم هرچه زودتر ازدواج کنید وتشکیل خانواده بدید, بعد خدا خافظی کردیم ورفتیم ، اما قلب من مثل یک پرنده وحشی تو سینه ام پر پر میزد. نمیدونم چرا این حالت برام پیش اومد من مدتها بودکه اونو از خاطر برده بودم وهیچ وقت هم راجع به نبودنش از مادر وبابوسم سئوالی نکرده بودم چون جائی تو ذهنم براش نبود پس چرا انقدر دگرگون شدم .

مادرم متوجه من شد وگفت پسر خوبیه وبزودی با دختر یکی از فامیل هاشون ازدواج میکنه  ومطمن هستم که اونم خوشبخت میشه .

 

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF