X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 8 دی‌ماه سال 1386

.........

روزها پشت سر هم میمومد ومیرفت واقلیما بزرگتر وبزرگتر میشد.

خیلی زود تونست بشینه وبعد هم دندون در آورد البته به این راحتی

 هم نبود هم من اذیت شدم وهم خودش چون بی قراری میکرد کمی

 هم تب کرد. مادر شوهرم براش دندونی درست کرد که پراز حبوبات مختلف

 پخته شده نرم بودوتعدای از فامیلهای نزدیک رو دعوت کرد وبه همسایه ها

 هم دادیم. اقلیما مدام دستشو طرف دهنش میبرد ، مادر شوهرم میگفت جای

 دندونش میخاره.

تازگیها هر چی بهش میدادیم سعی میکرد بخوره بابوسم به من گفت

 اگر پیازچه بهش بدم دهنشو ضد عفونی میکنه وهم پر از ویتامینه وکمک میکنه

 که زودتردندونش در بیاد وهمین طور هم شد .مادر شوهرم هر روز صبح که

 میرفت خرید پیازچه تازه هم برای اقلیما میخرید ومن هم میدادم دست

اقلیما تا بلاخره دندونش دراومد.

تمام سرگرمی ودنیای من شده بود اقلیما بخصوص برای بابوسم که به من

 میگفت وقتی که اقلیما  تو بغلمه یاد بچه گی تو میفتم چقدر  نتیجه من

دوست داشتنیه وچشم هاش پر از عشق ومحبت میشد. همیشه

لباس های اقلیما رو اطو میکرد وبه من میگفت حتما خودت هم این کارو بکن

تا ضد عفونی بشن.

چیزی به پایان دوران سربازی فرزین نمونده بودکه فرزین به من گفت

 فردا رو مرخصی گرفتم چون باید برم مصاحبه، پرسیدم مصاحبه چی ؟

 گفت برای یک کار فرم پر کردم وفردا روز مصاحبه ست اگه خدا بخواد

استخدام میشم گفتم تو که هنوز سربازیت تموم نشده،  گفت

 ده روز بیشتر نمونده  تا به من جواب رو بدن حتما برگه پایان خدمتم رو

 گرفتم نگران نباش.

 

 

تا بعد

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF