X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1386

........

دو روز بعد پستچی نامه ای برای فرزین آورد که باعث خوشحالی همه

خانواده مخصوصا من شد، فرزین استخدام شده بود و باید برای

یک ماه یک دوره مخصوص آموزشی رو میگذروند تا آماده برای کار بشه.

آنقدر خوشحال بودم که نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم چون آماده

هردو ابراز خوشحالی بودم .

به فرزین گفتم بریم خونه بابوس واین مژده رو به اونها هم بدیم .

بابوس ومادرم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدن وبابوسم

منو بغل کرد  وگفت، دخترم دیدی با صبر وتحمل به هرچی بخوای

 میرسی وهیچوقت نباید امیدو از دست بدی.

بعد یک شام خوشمزه روسی که بهش ژارکوف میگفتن وبا رون

 گوسفند درست میشد برامون پخت ومهمونی پنج نفره ما

برگذارشد که اقلیما هم با خنده های قشنگش این جشنو

شیرین تر میکرد.

مدتها بود این احساس شیرین رضایت وشادی رو انقدر نزدیک و

دست یافتنی حس نکرده بودم.

و حالا با من بود.

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF