X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 20 بهمن‌ماه سال 1386

.........

 

فرزین بعد از گذروندنه دوره یکماهه کارآموزی مشغول به کار شد با حقوق

هزار ودویست تومن در ماه .اولین حقوقشو که گرفت شب بعد از شام

حقوقشو توی پاکت گذاشت  و گذاشت جلوی پدرش وگفت پدر دست

شما درد نکنه که تا حالا از زن وبچه من نگهداری کردید

اشک تو چشمای پدر شوهرم  جمع شد . فرزینو بغل کرد وگفت

 اونا عروس ونوه عزیز من هستن ومن کار مهمی انجام ندادم باید

 از عروسم تشکر کنم که  اینجا موند و به مادر جون کمک کرد

 بعد گفت حالا باید به فکر زندگی مستقل برای خودتون باشید خدارو شکر

 حقوقت خوبه دیگه زندگی تو ی یک اطاق با بزرگتر شدن اقلیما براتونَ

 سخته ، اگر بخواهید اینجا بمونید قدمتون رو چشم ما وما سختی َ

دوری از شما واقلیمارو نخواهیم داشت  ولی اگر مستقل بشید براتون

بهتره ولذت زندگی رو بیشتر می چشید.

خیلی زود با کمک پدر جون تو کوچه روبروی خونه خودشون توی یک خونه

دو طبقه یک طبقه خالی پیدا کردیم که دوتا اطاق تو در تو داشت با یک

آشپزخونه وحیاط خلوت . ماهی چهار صد تومن اونجارو اجاره کردیم.

صاحب خونه افسر ارتش بود که دوتا دختر کوچک داشت یکساله وسه ساله

با یک زن جوان خیلی مهربون که از همون لحظه اولی که دیدمش ازش

خوشم اومد .صاحبخونه چون پدر فرزینو می شناخت واغلب هم برای

 ماموریت میرفت با دیدن ما گفت حالا دیگه خیالم راحت شد چون با آرامش

 خاطر میرم مسافرت مطمئنم خانومم یک دوست خوب وخواهر پیدا کرده

چون ما از تبریز اومدیم و اینجا کسی رو نداریم.

پدر شوهرم گفت عروس منم صاحب یک خواهر وبرادر مهربون شده.

ومن پر از شادی شدم.

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF