X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1386

......

یک هفته بعد از این که جابجا شدیم وهمه چیز سر جای خودش

 قرار گرفت بابوس ومادرم اومدن دیدنمون .من تو صورت بابوسم

 خوشحالی زیادی رو میدیدم، خوشحالتر از همیشه بود .

 میدونستم به خاطر اینکه  من احساس راحتی میکنم خوشحاله

 ولی خوشحالیش بیشتر  از اینها بود.

منو بغل کرد وگفت ، دیروز با پدرت تلفنی صحبت کردم وتونستم

راضیش کنم که بری دیدنش. نمیتونستم حرفهای بابوسمو باور کنم

فقط اشکهام سرازیر بود. گفتم ، راست میگی بابوس جون . گفت

بله . برو ، با اقلیما برو . گفتم صبر میکنم فرزین بیاد. گفت ، نه

اول خودت با اقلیما برو ، بعد با فرزین برین، من ومادرت اینجا منتظر

 می مونیم تا فرزین بیاد،نگران نباش ، فرزین خوشحال میشه،

زود برو.

نمیدونم  که چه جوری لباس تن اقلیما کردم ، قشنگترین لباسی رو که

 فکر میکردم بهش میاد تنش کردم .دستام میلرزید بابوسم کمک کرد.

حاضر شدم .

کمتر از چند دقیقه راه تا خونه نبود. اما من  نفهمیدم که کی

 پشت در خونه رسیدم، نفهمیدم که کی پدرم درو باز کرد ایا من

زنگ زدم یانه، فقط فهمیدم تو بغل پدرم هستم ، هم خودم

 وهم اقلیما.

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184029


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF