X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 7 تیر‌ماه سال 1387

......

تو بغل پدرم گریه میکردم ومدام میگفتم منو ببخش . پدرم با مهربونی

منو نوازش کرد وگفت ، خیلی وقته که تورو بخشیدم ، فقط میخواستم

زمانی که مستقل شدی وتو خونه خودت بودی ببینمت ، دوست نداشتم

تورو توی اون شرایط تو خونه پدر شوهرت ببینم ، میدونم که خیلی با تو

 مهربون بودند ولی من هم برای تو آرزوهائی داشتم .حالا خوشحالم که

از زندگیت راضی هستی ومستقل شدی.

اقلیما تو بغل پدرم بود وپدرم نگاش میکرد ومیبوسیدش.

چقدر پدرم پیر شده بود ، چقدر خونه تاریک ودلتنگ بود ، حس کردم که

چقدر سخت بود تنها زندگی کردن پدرم ومن تمام اینهارو با یک نگاه فهمیدم و

دلم پر از درد وغم شد. یک دفعه فهمیدم که چقدر اشتباه کردم ، باید

خیلی زودتر با تمام مخالفتهای پدرم میومدم واونو میدیدم .

یکساعت پیش پدرم بودم ..در باره فرزین ازم پرسید. کارش ، در آمدش و

رفتارش با من واقلیما.گفتم راضیم.

خواستم خونه رو کمی مرتب کنم که پدرم نگذاشت .به من گفت برگرد

حونه حتما تا حالا فرزین اومده نباید زیاد منتظرش بذاری، پرسیدم میتونم

بازم بیام ، با فرزین بیام پیشتون، خندید وگفت ، من میام خونه تون ، نگران نباش

حتما میام .بدون در این خونه همشه بازه .من دیگه بابا بزرگ شدم

وبعد یک گردن بند انداخت گردن اقلیما .

به خونه رسیدم نا باورانه با چشمهائی پراز اشک شادی.

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF