......

کلاس سوم دبستانو با معدل بیست قبول شدم ،شاگرد اول هم شدم .پدر ومادرم برام چندتا کتاب جایزه خریدن.تابستون هم از راه رسیده بودومن خوشحال ،چون حالا دیگه می تونستم بیشتر پیش بابوس وآقاجونم بمونم .

باید بگم بیشتر تابستونو پیش اونا موندم .مادرم پنجشنبه ها می اومد اون جا .ومثل همیشه خیلی به من خوش می گذشت .هرهفته مادرم کتاب جدیدی برام میخرید تا بخونم .من هم علاوه بر کتاب هامجله هم می خوندم .بانوان وسپدوسیاه هم به کیهان بچه ها اضافه شده بود .یا در حال بازی بودم یا داشتم کتاب می خوندم یا توآشپزخونه پیش بابوسم بودم.

بابوسم میگفت باید پختن غذاهای روسی رو یاد بگیری .کیک هم می پخت توی یک ظرف عجیب. یک فابلمه بزرگ که قالب کیک رو وسطش میگذاشت یک در هم داشت که شکل قیف خیلی بلند بود که روی قابلمه قرار می گرفت .بعداین قابلمه عجیبو که توش قالب کیک بود میگذاشت روی چراغ غذا پزی .یکساعت بعد یک کیک خوشمزه حاضر بود که من با چه لذتی می خوردم .مخصوصا کیک های گردوئیش که بو ش دنیارو ور می داشت .

گاهی وقتها هم میرفتم خونه تا هم پدرم رو ببینم هم دوستامو ، دلم برای اون ها هم تنگ می شد .

اخر های تابستون بود .چند وقتی میشد که هر وقت مادرم میومد با بابوسم یواشکی حرف میزد، سعی میکردند من نفهمم چی میگن .جند دفعه دیدم مادرم داره گریه میکنه وبابوسم بغلش کرده وباهم اروم روسی حرف میزنند .

درست نفهمیدم چه خبره ،از بابوسم پرسیدم ، گفت چیزی نیست . برام عجیب بود .

حتما خبری شده .

 

تابعد