.....
سال تحصیلی شروع شد ، با دبیرهای بسیار معروف و درسهای زیاد
وسنگین ، چون علاوه بر دروس عادی از کتابهای اضافی هم برای آموزش
ما استفاده میشد .
من همیشه عاشق جبرومثلثات بودم واستادمون آقای آذرنوش بودند .
من تنها شاگردی بودم که سر کلاس ایشون به تنهائی توی میز اول
کلاس می نشستم وکنارم هیچ کس نمی نشست ،
چون نمیخواستند برای حل مسائل پای تخته برن اما من همیشه داوطلب
بودم .
حالا دیگه مهری رو کمتر میدیدم فقط اخرهفته یا تو تعطیلات با هم بودیم
ولی هنوز برادرش برای رفع اشکالات درسیم کمک بسیار بزرگی بود .
وهنوز در باره سئوالش که مدام میپرسید، من جوابی نداشتم .
استاد فیزیکمون اقای بروخیم بودند. اما من نمیتونستم از تدریسشون
استفاده کنم چون اصلا صداشونو نمی شنیدم .چند بار خواهش کردم که
بلند تر صحبت کنند ، ولی فایده ای نداشت واین برام بسیار عذاب آور شده
بود ،چون بچه ها مشکلی نداشتند .
در نتیجه سر درس فیزیک میرفتم ته کلاس و تمرین درسهای دیگه رو انجام
میدادم.وفیزیکم محدود شد به چیزهائی که در کلاس تقویتی یاد گرفته بودم .
موضوع نشنیدن صدای دبیرمو به پدرم گفتم وگفتم فکر میکنم که من مشکل
شنوائی دارم .
پدرم گفت ، در اولین فرصت منو به یک متخصص نشون میده تا رفع نگرانی
من بشه .
تا بعد