....

سال آخر دبیرستان بودم سال 1347 شمسی وامتحانات نهائی

در پیش  برای گرفتن دیپلم ریاضی.تلفنهای فرزین ادامه داشت و

هروقت مهری پیش من بود فرزین با اوهم صحبت میکرد.دوستیمون

سه نفره شده بودومن بسیار خوشحال بودم .

قبل از امتحانات تعطیل شدیم تا وقت برای درس خوندن داشته باشیم .

مهری یک ماه اومد پیش من وبناشد دوتائی باهم درس بخونیم.

خوشبختانه حوزه امتحانی هردوی ما یک جا بودوهمین عامل باعث شد

که مهری بخواد پیش من بمونه تا هردو باهم برای امتحانات بریم.

درس خوندن من ومهری شروع شد ،ولی چه درس خوندنی! بیشتر

وقتمون را به صحبت وبگو بخند می گذروندیم .ساعت یازده شب میشد

بدون اینکه ما اصلا درسی خونده باشیم.بعد قرار میگذاشتیم مهری بیدار

بمونه ودرس بخونه ،وقتی خواست بخوابه ، منو بیدار کنه که من درس بخونم

چون من به درس خوندن صبح های زود عادت داشتم.

وقتی صبح بیدار میشدم  میدیدم ساعت از هشت صبح هم گذشته ومهری

نه تنها منو بیدار نکرده بلکه خودش هم بیدار نمونده بوده.

 

تابعد

نظرات 3 + ارسال نظر
پیمان جوزی یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 06:48 ب.ظ http://jozidrv.blogspot.com

پالینای عزیز
سال نو مبارک
امیدوارم به همه آرزوهای قشنگت برسی

باران دوشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:23 ق.ظ

سال نوت مبارک دوست خوبم... برات آرزوی سالهای رنگی می کنم.
در مورد داستانت. خیلی داره کش دار می شه. ای کاش یکمی طولانی تر می نوشتی و ما رو از این انتظار خارج می کردی...

مرجان دوشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 01:59 ب.ظ http://shaghayeghe-vahshi.blogsky.com

سلام
سایتت با حاله . خوشحال میشم اگه از سایت منم دیدن کنی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد