......
با التماس گفتم ، پس بذارید یک تلفن از بیرون بهشون بکنم که منتظرم
نباشن . مادر شوهرم گفت ، باشه صبر کن چادرمو سر کنم با تو بیام تا
تلفن کنی.
یعنی من حتی برای تلفن کردن هم به تنهائی نمی تونستم بیرون برم .
چیزی که تا بحال تو عمرم برام پیش نیومده بود .به بابوسم تلفن کردم و
گفتم که بابوس جون این هفته منتظر من نباشید ، نمی تونم بیام .
بابوسم با تعجب پرسید چرا ، فرزین هم که نیست وتو تنهائی بهتره پیش
ما باشی . نمی تونستم جلوی مادر شوهرم توضیح بدم . گفتم ممکنه
جمعه مهمون داشته باشیم ووجود من تو خونه لازم باشه .
بابوسم گفت باشه دخترم هر جور صلاح میدونی بکن ولی دلم برات خیلی
تنگ شده . گفتم ، من هم همین طور ، حتما بعدا میام می بینمتون .
هم عصبانی بودم وهم بسیار غمگین . مادر شوهرم متوجه شد وگفت
درست میشه ، فردا پدر برات توضیح میده ووقتاشو تنظیم میکنه که بتونه
تورو ببره وبیاره .
جمعه صبح که پدر فرزین اومد خونه بعد از استراحتش رفتم کنارش نشستم
وگفتم ، پدر جون من از زمانی که مدرسه میرفتم خودم به تنهائی میرفتم خونه
مادر بزرگم ، پدرم این اجازه رو به من داده بودحالا که شوهر دارم چرا
نمی تونم این کارو بکنم . پدر فرزین گفت ،
چون شوهر داری وشوهرت هم نیست ، مسئولیت من بیشتر شده ومن
نمی تونم اجازه بدم تنها جائی بری ، تو فرقی با دخترهای من نداری، اونها هم
بجز مدرسه هیچ جاتنها نمیرن . فعلا در نبود فرزین مسئول تو من هستم .
تا بعد
سلام ..
اخی خیلی سختی کشیدی ...
و همچنین خیلی کم می نویسی ... دلم آب می کنی
اینجور ..
موفق باشی و شاد عزیزم ..
در پناه حق