X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1386

........

مادر شوهرم میخواست بره برای بچه خرید کنه که من نگذاشتم

وگفتم همه چیز سالمه و چیزی به غیر از جعبه اسباب بازی ها خراب

 نشده.

بابوس ومادرم چند روز بعد لباسهائی روکه کثیف شده بود وکاریش

نمیشد کرد برام خریدند وچندتا اسباب بازی جدید هم گرفتند ومن بدون

اینکه مادر جون متوجه بشه گذاشتم تو وسائل بچه که کم وکسری نباشه

تا تولد بچه.

من داشتم بزدوی مادر میشدم در صورتی که مدتها بود از پدرم بی خبر بودم

چقدر آرزو داشتم پدرم اولین کسی باشه که بچه منو بغل کنه

وشادی رو تو صورتش ببینم . مثل اینکه آرزوی محالی بود.هیچوقت این آرزوی

من بر آورده نمیشد. هیچوقت نمی تونستم هم پدرم وهم مادرم رو کنار هم

داشته باشم. زمانی که پدرمو داشتم از مادرم دور بودم وحالا که با بابوس

ومادرم بودند پدرمو نداشتم. میدونستم که پدرم از بارداری من با خبره

چون بابوسم گفته بود که مادرم تلفنی به پدرم چند ماه قبل خبر داده

ولی پدرم سکوت کرده بود وچیزی به مادرم نگفته بود.تا کی این سکوت

 وندیدن پدرم ادامه پیدا میکرد.

آیا روزی میشد که من دوباره خودمو تو بغل پدرم به بینم .

 

 

تا بعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF