X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1386

......

به خونه جدید اسباب کشی کردیم . بابوس ومادرم دوتا فرش دستباف

 و تمام وسایل اطاق خواب و آشپزحونه رو برام گرفتن و اصلا به مخالفت

من توجه نکردن  مادرم گفت که باید این وسایلو همون موقع ازدواجت

برات میگرفتیم ولی چون جات کوچک بود تا حالا عقب افتاد ، حالا هم

کار خاصی انجام ندادیم.

پدر فرزین هم برامون کادو یک پخچال ارج خرید و تلویزیون وگازو

  خودمون قسطی خریدیم.

وما زندگی مستقل خودمونو بعد از سه سال شروع کردیم .

 زندگی که برای من بعد از گذروندن شرایط دشوار پراز عشق بود .

یک شوهر خوب ومسئولیت پذیر داشتم ویک دختر سالم وزیبا که

 بتازگی یاد گرفته بود منو ماما صدا کنه.

ماما  چقدر این کلمه زیبا بود ومن با تمام وجودم اونو حس میکردم

من مادر بودم . مادر چیزی که درکودکی در کنارم نبود  وجاشو مادر

بزرگم پر کرده بود. حالا باید برای اقلیما این ماما رو حفظ میکردم

بهر قیمتی با تمام وجودم  با تمام مشکلات آینده نا مشخص.

 

 

 

تا بعد

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF