X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 29 دی‌ماه سال 1386

.......

خیلی خوشحال شدم از اینکه فرزین انقدر بفکر زندگیه ومیخواد که

هر چه زودتر مستقل بشیم .شب موقع خواب خیلی دعا کردم واز

خدا خواستم هرچی به صلاح ما است همون بشه.

فرزین روز بعد رفت مصاحبه ، ظهر برگشت .پرسیدم چی شد ، گفت

تعدا متقاضی کار زیاد بود نمیدوم چی پیش میاد من که پارتی

خاصی ندارم ولی بنظرم بد نبود از من آدرس گرفتند وشماره تلفن که

 من تلفن خونه بابوسو دادم  تا خدا چی بخواد.

فرزین دوران خدمتش تموم شد ولی هنوز برگه پایان خدمتو نگرفته بود

یکی دو روز بود که تو خونه بود ومنتظر جواب استخدام به من گفت اگه

اینجا نشد جای دیگه میرم دنبال کار نگران نباش قول میدم زیاد خونه

نمونم ومن میخندیم ومیگفتم تازه دارم خوب نگات میکنم مخصوصا

وقتی با اقلیما بازی میکنی ولذت میبرم.

 بعد از ظهر فرزین گفت اقلیما رو ببریم بگردونیم من هم یک تلفن به

بابوس بزنم .با هم رفتیم بیرون واز باجه تلفن به خونه بابوسم تلفن

کرد . بعد گوشی رو دادبه من  که هم با مادرم حرف زدم هم با

 بابوسم وپرسیدم چه خبر، گفت به فرزین گفتم .بعد از قطع تلفن

از فرزین پرسیدم در باره استخدامت زنگ زده بودن ، گفت نه  پرسیدم

پس موضوع چیه ، گفت خیره اگه خدا بخواد فردا باید جائی برم

بعدا برات میگم .

روز بعد فرزین وقتی برگشت خونه دیدم خوشحاله پرسیدم حالا میگی

چه خبر شده گفت فقط عجله نکن وسئوال هم نکن ونگران هم نباش.

من هم که نمیدونستم موضوع چیه زیاد کنجکاو نشدم.

 

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF