X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1386

…….

اقلیما کم کم بزرگ میشد.چشمهای درشت آبیش زیباتر ومشخص تر

بنظرمی اومدوبا موهای بور وصورت توپول وخوشگلش بجه دوست داشتنی بود.

اصلا شبها منواذیت نمیکرد جون بابوسم بهم گفته بودساعت آخرین شیر

 خوردنشو جوری تنظیم کنم تاصبح دیگه بیدار نشه ساعت شش صبح دوباره

شیر میخورد ومیخوابید ومن هم میتونستم راحت بخوابم.

مادرم به پدرم خبردادکه نوه دار شده ولی باز هم پدرم هیچ چیزی نگفته بود نمی

دونستم کی این مسئله حل میشه وآیا اصلا من شانس دیدن پدرمو

خواهم داشت یا نه ؟خیلی این موضوع اذیتم میکرد بابوسم میگفت دخترم

تحمل کن زمان خودش حل میکنه.

اقلیما چهار ماهه شده بود که متوجه شدم بعد از شیر خوردن گریه میکنه

به مادر جون گفتم چند بار آب قند درست کردوبا شیشه به اقلیما دادم

ساکت شد. وقتی پیش بابوسم رفتم و جریان گریه کردنشو گفتم بابوس

گفت شاید شیر تو سیرش نمیکنه بهتره ببریش پیش دکتر تا علتشو

بفهمی.

نگران شدم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF