X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1384

.....

من طاقت نیاوردم ،بلاخره باید می فهمیدم مریضی بابوسم چیه . به پدرم چیزی نگفتم ومطابق معمول رفتم خونه بابوس .

مادرم با دیدن من ناراحت شد وگقت ،مگه من نگفتم نیا اینجا بابوست مریضه.گفتم

خوب اومدم که ازش مواظبت کنم تا زودتر خوب بشه ،من که دیگه بچه نیستم

هفده سالمه ومیتونم پیشش بمونم وباید حتما برم تو اطاقش .

مادرم گفت نه اگه تورو ببینه بدتر میشه .نباید بری فردا صبح حالش خوبه خوبه بعد

 برو وببینش .گفتم حرف شمارو قبول ندارم ونمی تونید جلوی منو بگیرید

حتی اگه بیماریش مسری هم باشه من میرم ودر اطاقشو باز کردم ورفتم تو .

دیدم بابوسم توی تختش خوابیده .رفتم کنارش دستشو گرفتم ،دیدم بدنش

داغه مثل اینکه تب داره .چشماشو باز کرد وگفت دخترم اومدی .

بعد سعی کرد بشینه .مادرم هم اومد کنارش ،بابوسم نمیتونست راحت

 بشینه ودرست صحبت بکنه .بیشتر نگران شدم بغلش کردم وبوسیدمش .

بدنش بوی عجیبی میداد شبیه بوی الکل .مادرم کمک کرد تا بابوس بخوابه .

بعد دست منو گرفت وبرد بیرون از اطاق وبا عصبانیت گفت حالا خیالت راحت شد .

بهت گفته بودم که باید استراحت کنه تو مزاحمش شدی وفردا که حالش

خوب بشه اگه یادش بیاد که تو کنارش بودی ناراحت میشه .

دست مادرم رو گرفتم وگفتم ،ترو خدا به من بگو بابوس چشه .

 

تابعد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184024


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF