X
تبلیغات
رایتل
برگهای شناوردرباد
  
 داستان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1384

.....

و دوستی من با فرزین شروع شد .البته فقط با تلفن .هفته ای سه ،چهار دفعه

به من تلفن میکرد وچون خونه تلفن نداشتند از تلفن عمومی

زنگ میزد وپس از چند دقیقه صحبت مجبور به قطع تلفن میشد .

ا غلب راجع به مسائل مختلف  وفیلم وموسیقی  صحبت میکردیم .

من موضوع آشنائی خودموبا فرزین به مهری گفتم .مهری به من گفت

 خیلی باید مواظب باشی .نباید به هر کسی اعتماد کنی  ،توکه اونو خوب

 نمیشناسی .

مهری گفت بهر حال من پشتت مثل یک شیر ایستادم .به هر کسی که

 بخواد اذیتت کنه حمله میکنم.

خندیدم وگفتم مطمئنم همین طوره ولی فکر نکنم که فرزین منو اذیت کنه

هفته بعد یک تعطیلی داشتیم .مهری به من تلفن کرد وگفت برادرم با پدرت

قرار گذاشتند تعطیلی رو بریم گردش پرسیدم کجا؟

گفت  تو باغهای اطراف جاده چالوس مامانم هم غذا درست میکنه .

قرار شده شما شب بیائید پیش ما که صبح زودتر راه بیفتیم .

با خوشحالی گفتم  پس خیلی بهمون خوش میگذره . گفت اره هر وقت

 من باتو باشم اونروز بهترین روز منه .

من هم واقعا همین احساسو نسبت به اون داشتم .

 

 

تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 184121


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
#FFFFFF